ستاره درخشان زندگیم امیر مهدیستاره درخشان زندگیم امیر مهدی، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

ستاره های زندگی من

عاشق گوسفند

پسر شیرین من علاقه عجیبی به گوسفند داره.جدیدا درخواست هاش زیاد شدن از جمله : خریدن فنچ خریدن بره کوچولو خریدن کبوتر من بهش قول دادم یکی از این سه تا رو براش بگیرم. امروز خانوادگی به باغ خواهری اینا رفتیم و امیر کلی عشق بازی کرد. یه بره کوچولو قیمت کرد و من به شوخی گفتم قیمش صد هزار تومنه .شب قلکش رو باز کرد که بره رو بخره.   .   ...
12 بهمن 1392

بدون عنوان

همانا با یاد خدا دل آرام می گیرد بیشترین تلاش را برای نوشتن می کنم،  اما نمی دانم از چی بنویسم. خاطرات به یادماندنی دارم.که دیگر تا آخر عمرم تکرار نخواهند شد. ابرمردی شجاع و بی نظیر از میان ما رفت .پدر جایت واقعا خالیست. اشک امانم رو بریده ...
16 آذر 1392

مامانتو دوست داری؟

یه روز به اتفاق یکی از دوستان خیابون رفتیم . یه تیروکمان برای امیر و یه سرویس صبحانه خوری برای فاطمه خریدم. امیر کلی ذوق کرد و من از فرصت استفاده کردم و گفتم :مامان رو تا کجا دوست داری؟ امیر جان  : خیلی زیاد تا آسمون. چرا اون روز که می خواستیم بریم مسافرت مسواک منو از تو ساکت پرت کردی ؟ و گفتی من فقط از بابامو تو کیفم می ذارم. با شیرینی زبونی و زرنگی خاصی گفت ی:   من یه روز درمیون دوستتون دارم.             یه روز تو یه روز بابا. ...
31 خرداد 1392

امیر با سیاست

پدر جانمان روزهای سه شنبه قدم روی چشمان ما می گذارد. و کلبه کوچکمان را پر از نور و شادی می کند پدرم خیلی دوستت دارم و خوشبختی امروزم رو مدیون دعای خیر شما می دانم. نزدیک ساعت دو ظهر بابام به امیر مهدی گفت : هر که ظهری صدا نده من عصر بهش پول میدم،خوراکی بخره. امیر :  بابا تو اول بده من قول میدم بخوابم. بابام: تو می خوای سر کاسب سی ساله کلاه بذاری.   صبح روز بعد امیر به من گفت: مامان بریم ،خوراکی بخریم. همراه خواهری رفت و یک سک سک خرید. فاطمه گریه کرد و می خواست منم گفتم: یه دونه از جایزه ها رو بهش بده. بعد از یه رب امیر جانم اومد پیش من و گفت: مامان بگم چطور بچه رو ساکت کردم...
31 خرداد 1392

شیطون بلاهای خاله

دیدیم مامانتون اینترنت وصل کن و وب آپ کن نیست ما دست به کار شدیم دیگه. یه روز امیرمهدی و فاطمه جون اومدن پیش ضحی جون کلی باهم بازی کردن و خوش گذروندن چند روز قبل از عید بود. خنده زورکی که میگن اینه ها:  ضحی خانم هم تا دید بچه ها سوار اسبش شدن پرید... 24 اسفند هم تولد ایلیا جون بود و جمع بچه ها جمع: اینم عکسای قشنگ یه روز شاد توی دهبکری ایام عید: ...
31 ارديبهشت 1392

سورپرایز

از آنجایی که حاله جون وقت نمی کنند آپ بفرمایند و ما هم حوصله مان سر  رفت بس آمدیم و مطلب جدید ندیدیم و همچنین رمز را داشته بودیم،تصمیم گرفتیم وبلاگ خاله عزیز تر از جان را صفا بدهیم. سوری نوشت: خاله ی من مهربونه دعوام نمی کنه!!!!!!!!   اینم چند تا عکس از زهره و ضحی و امیر و فاطمه در خانه ی خاله جون.(حدود بهمن ماه) فاطمه و زهره چه نگاه های قشنگی!!!!! ...
20 ارديبهشت 1392