ستاره درخشان زندگیم امیر مهدیستاره درخشان زندگیم امیر مهدی، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ستاره های زندگی من

یاد بچگیتون خیر

عزیزان من : تمام زندگیم شمایید عمرم شمایید نفسم شمایید بند بند وجود شمایید از ته قلب دوستتون دارم براتون می میرم ادامه حیاتم بسته به وجود نازنین شما دارد امروز یه سری از عکس های قبلی تون دیدم حیفم اومد نذارم. ...
6 ارديبهشت 1392

خواسته های فاطمه وقت نوشتن وبلاگ

بذار من برا ضحی یه شکل ذخیره کنم. اون جایی ضحی سوار بره شده دوباره بیار. سایت ایلیا رو نشنمون بده. ایلیا سوار فرغون شده بیار . میخوام ای تنت بازی ،کنم. بذار یه چیزی برا خودم ذخیره کنم. بده خودم برای خودم بنویسم، و ذخیره کنم. ایلیا دیگه خوب شده گاز نمی گیره. می خوام شکل ستاره برا خودم ذخیره کنم. ...
6 ارديبهشت 1392

ترساندن آمریکا

یه روز امیر مهدی به اتفاق باباش راهپیمایی رفت .آقام برایش چند تا ترقه خرید. به محض اینکه خونه رسیدن امیر مهدی : من بیرون ترقه بزنم. بابا : نه ، شب بزن. امیر مهدی :می خوام آمریکا بترسه. بابا : خب ، شب بزن . امیر مهدی : نه می خوام خورشید هم بترسه. آخر کار خودش رو کرد، آخه تا شب نمی تونست صبرکنه. من : آمریکا ترسید؟ آره آمریکا بی وجدان ترسید. ...
6 ارديبهشت 1392

بستنی

فاطمه زهرا بستنی می خورد،دوستم اومد پیشمون. فاطمه : سلام  دوستم:سلام ،خوبی عزیزم دوستم : بستنی برا من نخریدی؟ فاطمه :نه قیمت ها خیلی بالا هستن. ...
6 ارديبهشت 1392

جایزه

امیر مهدی رو به پسر برادرم دایی به من جایزه میدی؟ آره، باید قرآن بخونی. تو با دستپاچگی بلند خواندی: قل هو الله الرحیم دایی بهت بادکنک داد، گفتی :پس آبجیم چی قربون قلب مهربونت برم که همه جا به فکر آبجی هم هستی . ...
31 فروردين 1392

تانکر و عیدی

برا عید دیدنی خونه داداشم رفتیم. داداشی تازه از قم رسیده بودن ، در حال جابه جا کردن بعضی وسایل بودن. امیرمهدی :سلام دایی جون عید شما مبارک. دایی: عید تو هم مبارک عزیزم میشه اول بیای عیدی منو بدی، بعد این تانکرو جا به جا کنی. شیرین زبون مادر الهی زنده باشی. ...
31 فروردين 1392